|
Watch the stars and from them learn , Albert Einstein
شامگاهان هوا رو به خنكي مي رود شامگاهان هوا رو به خنكي مي رود گرما را از دست من بنوش در دست من خون بهار جاري است دستم را بگير، بازوي سپيدم را بگير دلتنگي شانه هاي لاغرم را بگير... چه شگفت مي بود اگر تنها يك شب، شبي چون امشب سنگيني سر تو را بر شانه ام احساس مي كردم تو گل سرخ عشقت را در زهدان سپيد من انداختي گل سرخ عشقت را كه مي پژمرد به زودي در دستان ملتهبم مي فشارم اي تو ، فرمانروا با نگاهي سرد تاجي را كه بر سرم نهاده اي تاجي كه سرم را به سوي قلبم خم كرده مي پذيرم امروز سرور خود را براي نخستين بار ديدم لرزان، بي درنگ او را باز شناختم اكنون تنها دست سنگين او را بر بازوي سبك خود حس مي كنم خنده ي طنين انداز معصومانه ام، آزادي سربلند زنانه ام چه شد؟ اكنون تنها چنگ محكم او را بر پيكر لرزانم احساس مي كنم اكنون آواي سخت حقيقت را در روياهاي ترد و شكننده ام مي شنوم تو گلي را جستي ميوه اي را يافتي چشمه اي را جستي دريايي را يافتي زني را جستي روح زنده اي را يافتي – تو نا اميد شدي
در جنگلهاي انبوه، بيش زماني، گم گشته مي رفتم در جستجوي قصه هايي كه كودكي ام شنيده بودم در كوهساران مرتفع، بيش زماني، گم گشته مي رفتم در جستجوي كاخهاي آرزويي كه جواني ام ساخته بود در باغ دلداده ام گم گشتم ره يافته به فاخته ي شادي كه دلتنگي ام جسته بود
روز ملي فناوري هسته اي رو به همتون تبريك مي گم.
قصر هاي يخي ام آب شده اند آرزو هايم همچو جويبار ها جاري گشته اند از همه آنچه دوست مي داشتم تنها آسماني آبي و چند ستاره پريده رنگ به جا مانده است باد به آرامي در ميان درختان مي وزد آرامشي تهي درياي خاموش كاج پير بيدار ايستاده
رنج بي سبب، انتظار بي سبب دنيا همچو خنده ي تو تهي است ستاره ها سقوط مي كنند شب خنك و دلنشين عشق در روياي ابدي شدن در خواب لبخند مي زند ترس بي سبب، درد بي سبب دنيا كوچكتر از هيچ است حلقه ي ابديت از انگشت عشق به ژرفاي نيستي فرو مي لغزد
پاره اي وقتها، دلتنگ و سرشار از حس بودن و نبودن تمام آسمان مهتابي را مي گردي و باز نگاه مي كني به آسمان و... تنها يك ستاره از همه فانوس هاي شهر، آن بالا بالاها روشن ترين است عشق همان چلچراغ است و تنها عاشقان اهل رنج اند و من من عشق را پيراهن خود كرده ام هميشه تا ...
زندگي ام همچو صخره هاي خاكستري برهنه همچو قله هاي سپيدپوش سرد بود جواني ام با گونه ها آتشين فرياد كشيد: خورشيد بر مي آيد و خورشيد بر آمد و من سراسر آن روز بلند برهنه بر صخره هاي خاكستري آرميدم از سوي درياي سرخگون نسيم سردي وزيد: خورشيد فرو مي نشيند پيكر تو آرميده در ميان سنگهاي خاكستري افسرده ي روز هايي كه مي آيند و مي روند قصه هايي كه در كودكي شنيده بودي در قلبت مي گريند سكوت بدون پژواك تنهايي بدون آينه
درختان برهنه خانه را در آغوش گرفته اند و پنجره را به تماشاي آسماني بي انتها نشانده اند درختان برهنه تا ساحل درياچه رفته اند و آب را آيينه ي خود ساخته اند كودكي هنوز در مه خاكستري پاييز بازي مي كند دختركي گل در دست مي گذرد و در افق پرندگان نقره فام به هوا بر مي خيزند
به ناگاه شهابي از آسمان پر ستاره خاندان نبوي بر سرزمين تشنه معارف اهل بيت (ع) فرود مي آيد تا نويدگر آينده اي تابناك گردد، شخصيتي همانم با سرور زنان عالم، به عشق ولايت رضوي، قدم در مسير بيدارگري مي نهد تا سرانجام با بر افراشتن گنبد طلايي خويش بر بام شهر قم، حرم امن كبوتران عاشق و دلدادگان مكتب اهل بيت (ع) را پايه گذاري نمايد. سلام ولادت حضرت معصومه و روز دختر رو تبريك مي گم
آخرين گل پاييزي من آخرين گل پاييزي ام در گهواره تابستان تاب خورده ام در برابر باد شمال به پاسداري نشسته ام و شعله ها ي سرخ بر گونه هاي سپيدم شراره كشيده اند من آخرين گل پاييزي ام جوانترين جوانه ي بهار در گذشته ام پژمردن، همچو آخرين گل دشوار نيست من درياچه را افسانه اي و آبي ديده ام تپش قلب تابستان مرده را شنيده ام گياهدانه ي من جز تخم مرگ را باردار نيست من آخرين گل پاييزي ام ژرفاي دنياي ستاره هاي پاييز و نور آتشدانهاي گرم دوردست را ديده ام هميشه تنها يك راه را پي گرفتن آسان است دروازه هاي مرگ را مي بندم من آخرين گل پاييزي ام
روز شفاف پاييزي نقش بسته بر زمينه ي طلايي جنگل لبخند زنان به همه دنيا چه خوب است بدون آرزويي در خواب شدن سيراب از گل و خسته از دار و درخت با تاج قرمز تاك در بالين روز پاييزي ديگر دلتنگ نيست انگشتان سركشش سرد شده اند و در روياهايش دانه هاي شپيد برف يكريز مي بارند
چه زيباست و توصيف ناپذير هر آنچه كه مرده است : برگي مرده و انساني مرده و ماه تمام جنگل رازنگاهدار است اما گل ها مي دانند كه گردش ماه به دور زمين مدار مرگ است و ماه تار شگرف خود را دور گلهايي كه دوستش دارند مي تند و ماه تور افسانه اي خود را بر هر آنچه كه زنده است مي اندازد و ماه گلها را - كه بوسه اش را در انتظاري بي پايان نشسته اند _ در آخرين شبهاي پاييز با داسش درو مي كند .
شب زیبای است...شب ولادت امام عصر، شبی که منجی پا به زمین نهاد! شبی که مژده ای برای ستمدیدگان در بر دارد، شبی به بلندای قامت قدر... ماه تا نیمه گرفته! برای من تارگی نداشت!!!آخه ماه گرفتگی زیاد دیدم!!! امشب ماه میگیره مثل دل خیلی از آدمهایی که منتظرن!!شادیم اما ...!!! کاش میومدی مولا! کاش دل ماها رو هم پاک میکردی! ما که میدونیم خیلی بدیم اما آقا تو که خوبی، تو که بزرگی! رفته رفته آسمون داره تاریک میشه اما نورهای مصنوعی ساخت آدمها هنوز سو سو میکنن، بعضی حونه ها چراغاشون خاموشه وخوابیدن، بعضیا هم روشنه!!! الان ماه درخشان تر شده چون تقریبا نصفش رو سایه ی زمین پوشونده!!سیاهی روی نور رو داره میپوشونه اما هممون خوب میدونیم که باز این نور که سیاهی و ظلمت رو پس میزنه!! کاش خدا به پاس حرمت این شب و صاحبش سیاهی دلهای ما جوونها رو کنار بزنه و نور تو دلامون بتابونه!برای هم دعا کنیم! قرار گذاشتم تا پایان گرفت بیدار بمونم! فعلا که هستم!! پیش تو ماه باید رخ بر زمین بساید
دلتنگ سرزميني هستم كه وجود ندارد زيرا از خواستن هر آنچه كه وجود دارد خسته ام ديگر ماه با كلاه نقره اي اش قصه سرزميني را مي گويد كه وجود ندارد سرزميني كه در آنجا همه آرزوهايمان برآورده مي شود سرزميني كه در آنجا همه زنجير هايمان پاره مي شود زندگي من سرابي بيش نبود اما اكنون راهم را يافته ام راه رسيدن به سرزميني كه وجود ندارد در سرزميني كه وجود ندارد دلداده ام تاجي درخشان بر سر دارد دلداده ام چه كسي است ؟ ستاره ها سوسوزنان پاسخ مي گويند : شب تار دلداده ام كيست ؟ نامش چيست ؟ سقف آسمان بالا و بالاتر مي رود كودكي در مه بي انتها غرق مي شود و جوابم را نمي داند فرزند آدمي اما تشنه دانايي است بازوانش را فراتر آسمان دراز مي كند جوابي مي آيد : من آنم كه تو دوستش داري و هميشه دوستش خواهي داشت .
از چه مي هراسم ؟ من جزيي از ابديت ، جزيي از عظمت جهاني هستم دنيايي تنها در ميان ميليون ها دنيا آخرين ستاره اي كه خاموش مي شود پيروزي – زندگي كردن ، پيروزي – دم بر آوردن ، پيروزي – بودن جريان سرد زمان را در رگها حس كردن به رود خاموش شب گوش فرا دادن و بر قله كوه در آفتاب ايستادن بر خورشيد ايستاده ام ، بر خورشيد راه مي روم جز خورشيد نمي بينم زمان – آشوبگر ، زمان – ويرانگر ، زمان – افسونگر با ترفند هاي نو، با هزار دسيسه آمده اي آيا تا مرا به دوباره زيستن همچو بذري كوچك ، ماري چمبرزن و يا صخره اي در ميان آب هاي دريا دعوت كني ؟ زمان – اي قاتل ف دور شو از من ! خورشيد سينه ام را از عسل خوشگوار انباشته مي كند و مي گويد : ستاره ها روزي خاموش مي شوند اما با اين حال هميشه جسورانه مي درخشند
بايد بروم بايد به دورترين شهر كهكشان بروم و در پس كوچه هايش به دنبال قصر ملكه ي ستاره ها بگردم تا به او بگويم اگرچه در هفت آسمان يك ستاره هم ندارم اما در دلم هزار خورشيد روشن است.
|
About![]()
گرما را از دست من بنوش Archivesهفته چهارم شهریور 1388هفته اوّل تیر 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 Links
hypernova |